Ahmad Zahir - Ai Padshaye Khoban

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی دايم گل اين بستان شاداب نمیماند درياب ضعيفان را در وقت توانايی ديشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی صد باد صبا اين جا با سلسله میرقصند اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی ای درد توام درمان در بستر ...
Author: SekandariBastani; Tags: Ai Padshaye Khoban









